دوست داشتنی


انسانهای بزرگ هیچگاه به بن بست نمی رسند چون یا راهی میابند یا راهی می سازند

 

.
سلام...از اینکه به ما سر زدید خوشحالیم

 

عمومی ,

غربت دل

 

شب به سحر آه من و  وای د ل

روز به شب سوز دل و نای دل

در طلب روز دگر شد سحر

روز دگر گشت و نشد کار دل

دل چه کند غم شده سکنی ی دل

لشکر غم آمده پیکار دل

دل از همه ظلمت شب می رهید

غربت شده شامگه تار دل

کرده جنون آتش هجران به پا

دلهره ، رفتن یاران دل

خواب ندارد به سحر مضطرب

لرزه به جانان زده افکار دل

بی کس و مونس به کجا می رود

سرﱠ دل و راز دل و ناز دل

خاک وطن گوهر و نیلوفر است

گشته به خون غربت دل ؛ خاک دل

 

نوشته شده توسط دوست ناشناس در یکشنبه 27 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
دیوانگی مومنانه....

خدا... ,

نامی‌ نداشت‌ و شناسنامه‌ای‌ هم. پیشانی‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنیا بود و صادره‌ از بهشت.هیچ‌وقت‌ نشانی‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ می‌گفت: ما مستأ‌جر خداییم ،همین. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پیش‌ ما می‌آمد، می‌گفت: باید زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر می‌كردیم‌ شاید بی‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولی‌ می‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.برای‌ خدا نامه‌ می‌نوشت. برای‌ خدا گل می‌ ‌فرستاد. برای‌ خدا تار می‌زد. با خدا غذا می‌خورد. با خدا قدم‌ می‌زد. با خدا فكر می‌كرد. با خدا بود. می‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوی‌ خدا دارد. چای، طعم‌ خدا دارد. می‌گفتیم: نگو، اینها كه‌ می‌گویی، یك‌ سرش‌ كفر است‌ و یك‌ سرش‌ دیوانگی.اما او می‌گفت‌ و بین‌ كفر و دیوانگی‌ می‌رقصید.ما به‌ ایمانش‌ غبطه‌ می‌خوردیم، اما می‌گفتیم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكیه‌ زند، خدای‌ ملكوت‌ را این‌ همه‌ پایین‌ نیاور و به‌ زمین‌ آلوده‌ نكن. مگر نمی‌دانی‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبیه‌ و هر تمثیلی.پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.او را ترساندیم، واژه‌هایش‌ را شستیم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشیدیم. دیوانگی‌اش‌ را گرفتیم‌ و خدایش‌ را؛ همان‌ خدایی‌ را كه‌ برایش‌ گُل‌ می‌فرستاد و با او قدم‌ می‌زد.و بالاخره‌ نامی‌ بر او گذاشتیم‌ و شناسنامه‌ای‌ برایش‌ گرفتیم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كردیم‌ و شغلی‌ به‌ او دادیم.و او كسی‌ شد همچون‌ ما...سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ایم‌ كه‌ اشتباه‌ كردیم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزی‌ باز مؤ‌من‌ دیوانه‌ای‌ دیدید، دیوانگی‌اش‌ را از او نگیرید، زیرا جهان‌ سخت‌ به‌ دیوانگی‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه 12 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 12 مهر 1386 و ساعت02:10 ق.ظ
بال هایت را کجا جا گذاشتی؟؟؟!!!!

داستان ,

پرنده بر شانه ی انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده گفت:اما من درخت نیستم.

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید،اما بازهم  خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.انسان دیگر نخندید.

انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.

شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت وپر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد وبه یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت وگفت:

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین وآسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم،بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

 

نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت11:09 ق.ظ

كلیه حقوق این وبلاگ محفوظ می باشد.

 هر گونه كپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذكر منبع مانعی ندارد.


طراح قالب : رسانه دات میهن بلاگ